تبليغاتX
سکوت آبی دریا

سکوت آبی دریا

مي خوام بگم: دوست دارم! به پنجره ! به آسمون!

به اين شب آينه دزد! به تك درخت كوچه مون!

مي خوام بگم: دوست دارم! به تو! به اسم نقطه چين!

به گريه هاي بي هوا! به كولی كوچه نشين!

مي خوام بگم: دوست دارم! به هر رفيق و نارفيق!

به شاعراي بي غزل! به جنگلاي بي حريق!

ميخوام بگم: دوست دارم! به مرغ عشق بي قفس!

به جغد ِ پير  بد صدا! به ني زناي بي نفس!

ميخوام بگم: دوست دارم! به هر چي خوبه، هر چي بد!

به خونه هاي كاگلي! به سيباي توي سبد!

مي خوام بگم: دوست دارم! به بغض  تلخ انتظار!

به بدترين فصل سفر! به آخرين سوت قطار!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:50  توسط ....... 

مادر

بزرگ شديم.

به آهستگي..

بادبادكهاهامان را به گردن آويختيم

و گيسهاي بافته بر باد رفتند.

تابها بند رخت شدند وديگر از بابت كله معلق شدن

 خيالمان تخت تخت شد.

خيالت تخت مادر!

درختهاي گلابي را به نيمكتهاي دانشكده فروختيم.

دستمالهاي آبي را ديگر باد با خود به حياط همسايه نخواهد برد.

 گيره دار شده ايم.

تجربه ها. گيره هاي پولاديند مادر.

تجربه ها دستمال دل را به طناب مصلحت مي دوزند.

تجربه ها همه چيز را از آسمان به زمين مي آورند.

چشمها را. ابروها را. دستها را. دستمال ها را. درخت ها را..

حتي خواب و خيال را.

آدم حتي به خواب و خيال آدم رحم نمي كند.

آدم حتي به خاطره هاي آدم رحم نمي كند.

آدم حتي به خودش رحم نمي كند.

آدم .. آدم را مي ميرد.

خيلي قبل ازينكه بميرد.

خيلي قبل ازينكه براي ابد بميرد.

براي اينكه بتوانيم تا ابد تنها زندگي كنيم بايد يكي را (حداقل يكي را) در

درونمان كشته باشيم مادرم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:32  توسط ....... 

مهتاب

چشم بر هم  بسپردم .. خوابی لانه گرفت

تو بزن، پلك بزن چشم مرا ،

 

آب بزن

پردهء پلك ترم

بدران از هم و هی

نقشهء خواب مرا

نقش برآب بزن

ماه من شكل بدم، قاب بزن

شب مرجانی دريای مرا

موج مهتاب بزن

فرش شد دار تنم

به كلاف مهرت

گره كن تار من و پود نگاهت با هم

رج رويای مرا

شانهء خواب بزن

راه بی رهگذرم

 

طی كنم ، خاك ببر، پاك بشو، آب بزن

سفرم كن به خيال

رد شو از غربت ذهنم، ز محال

به قدمهای نگاه مستت

گوشه چشم مرا

توتيای شب مهتاب بزن

كوك كردم به صدای نفست سازم را

نی شدم نای دريدم بر تو

جامه پوش تن گیتار شدم

گوشه برشور شدم .. مهر ماهور شدم

تار شد موی سياهم به سه تارت برخيز

ساز و آواز محياست برت

زخمه زن زخم تنم را ،به دلم

ضرب و مضراب بزن

نازنين چشم تو شعر

چشم تو شاعر شبهای شكيبايی من

روشنی بخش دل و ظلمت تنهايی من

هر شبم را پايان،

آخرين طرح خيال

هر شبم را آغاز،

اولين راوی رويای محال

نازنين چشم تو شعر

تو بنوشان ز می مژگانت

به تن تشنه و تبدار دلم

غزلی ناب بزن

صبرم از سايهء سروت لبريز

تبغ طاق دل بی طاقت و ترسانم تيز

دمی از تاب بزن

گل به مرداب بزن

لب خشك قدحم

تَرَك از ترك شراب

جام ها را لبريز

از می ناب بزن

جام ميناب بزن

هر طلوعم بی نور

هر غروبم تاريك

شفقم با فلقم يكرنگ است

شفقم تا فلقم بی رنگ است

تو خودت می دانی

نور من، خورشيدم

سر برآر از مشرق

بر تن آينهء زنگارم

دست صيقل بنواز

نقش سيماب بزن

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:33  توسط ....... 

نفسهایت

هميشه شادی ما به نخی بند است
من به زمين نگاه می کنم
تو به آسمان
من به سقوط فکر می کنم تو به پرواز
می بينی
من نمی توانم چشم اندازهای تو را
دوست داشته باشم

 می دانی برا ی زندگی .....
کافی است نفست را
پشت گردنم حس کنم
و دست هايت را
بر شانه هام....


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 13:23  توسط ....... 

یادت هست

یادت که هست آن عصر پنجشنبه را

من بود م و بامداد

من  بودم و ستاره  ای که راه شب را گم گم کرده بود

من بودم و تو

 

وشعری یخ زده بر قلبم  

من بودم و  بغضی  نشسته بر راه گلویم


من بودم و اغوش مهربانت

چه خاطره ایست  ، چه خاطره ای ............ !

و چه زیباست :

یادی که بامدادش ستاره  است   !

و غروبش سر شار از  توست !

بیشتر عمیق می شوم ؛

تابه کشف جوهره  ی  نگاهت  بنشینیم

و بنویسیمت......

 

خاطره ها قد می کشند ، جوانه می زنند ،

میوه می دهند ،

باور می کنی؟.......


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 11:58  توسط ....... 

پرنده

 وقتی که  نیستی

 دست‌هایت سه چيز است

اول پرنده‌ای که نمی‌خواند

دوم پرنده‌ای که نمی‌خوابد

وسوم پرنده ای  گيج  اورا نمی‌فهمم.

دستهایت را

به آغوش می کشم

و پیوند می زنم خود را

به راهی برای یافتنت

 راهی به عمق ابرها

به کرانه ی اسمان

وشمردن ستاره ها تا ملکوت

چطور بگويم راهی تا

 

ابدیت ....

می دانی؟......

فقط سر به هوا

به دست‌هايت می نگرم 

تنها به همراهی بادها مشغولم"

و اين پرنده ها...........  عجيب

حواسم را پرت می کنند .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 11:29  توسط ....... 

مادر

وقتی كه نيستي
خدا هم نيست

مي دانم
خدا به دنبالت آمده حتمأ
تا در كارها مواظبت باشد
و نگذارد در اين هواي باراني
سرما بخوري

اينجا
همان طور كه مي داني
خنده هایت در من هست
صدا
دست ها
و بوسه هایت
خدا
خودِ خودت هم كه هست
با اين حال
برگرد
و ديگر جائي نرو !
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 11:21  توسط ....... 

نت عشق

فرض کن اینجا کوهی است

بر دامنه اش نشسته ایم

به هم

به ابرها

با هم

نگاه می کنیم

 

وقتی بر پوستمان عبور می کنند


ببوس مرا وقتی که

 از سایه ی ابرها می بارم

و ان لحظه که قلبم خیس است

تاپیراهنم 

 راروی شاخه ای

به شکل کلاغ

بیاویزم

ودست هایم را

با تاج گل های سپید

بر روی تنت بکارم

ابرها تمام نمی شوند

به من نگاه می کنی 

 دیگر نیستم......

و جای پاهایم تا آنسوی آسمان رفته است

پیش می روی

و تصویر ی مبهم  و عشق

در حرکت سایه ها

شکل می گیرد

نیستم

و نت ها

در دلت

در باران

می بارد


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 11:17  توسط ....... 

ت و

پشت پارتی شن پناه گرفته ای

و جنگ ما از همین جا آغاز می شود

موضع من مشخص است

خارج از تو می خوانم .

اولین بار ملودی عشق  را روی سلا سی های تن تو

ردیف خوانده بودم

تو همه ی قفل ها را

روی لب های من امتحان کردی ......

نه ! کمین نمی کنم

جبهه نمی گیرم

فقط می خواهم روی ردیف تن تو

خارج بخوانم

بیا مذاکره کنیم!
                   

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 11:5  توسط ....... 

شب

ماه پيدا نيست

در دل سياه شب

نقشي از ستاره  هم نمي بينم

و مهتاب گويي به خواب رفته

اسمان امشب دلبري نمي داند

حتي باد ترانه اي به گوش شب نمي خواند

سايه  اي موجوج نگاهي

انطرف ترها نيست

تنها سكوت است و سياهي

گويي جهان را سكوتي در خود گرفته

و زندگي هذيان مي بيند در خواب

خوا ب هايي كه بوي مرگ مي دهند

خواب هاي مر گ الود

و سراسر وحشت

ومن چه بيهوده در دل اين اين سياهي

نقشي از زندگي مي جويم


+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 23:47  توسط .......